تو نیستی و آرامشی که از روز ها و شب های من رخت بر بسته است .
تونیستی و اینجا هوا برای نفس کشیدن نیست و چه زیبا گفت سهراب : نفسم میگیرد ، در هوایی که نفس های تو نیست .
و من هم چنان در انتظار نشستم ، پشت همان میز همیشگی مان در کافه ، همان جا انتظار می کشم و منتظر آمدن زندگی ام هستم ، منتظرم که نفس هایم به سینه ام برگردند . منتظرم که روزی برسد که بالاخره به آرامش برسم ، چرا با کنایه حرف بزنیم منتظرم که روزی برسد که تو بیایی و باشی و باشی و باشی و بمانی ، بمانی برای من ، فقط برای من ،منی که روزی می گفتی تنها برای خودت هستم و خواهم ماند ، کجا رفت آن همه وعده و وعیدی که میدادی ، ولی من هنوز هم امید وارم که تو دوباره نزد می آیی نمی دانم چرا امید واهی برگشتنت رهایم نمیکند .
زندگی جانم ، جایت هنوز در قلبم محفوظ است ، بیا و بمان باش ، تنها تو میتوانی تکه های شکسته این قلب را بهم بچسبانی.
به اندازه ی دریای بی کران اشک هایم دلتنگ بودنت هستم
♥ FNA r ♥
نویسنده خودم ....
برچسب:
نویسنده: آراد رجبی