دلم به گرمی بودنت گرم گرم گرم شد ، آنقدر که هیچ سرمایی در خشت خشت وجودم نفوذ نمیکرد . هیزم دستانت آنچنان گرمایی به وجودم میریخت که مطمئن شدم همیشه هستی و این گرما هیچ وقت سرد نخواهد شد . اما ...
و من متنفرم از این اما ها و فقط های بعد از قشنگی ها .
واما سرد شد ناگهان هوای بودنت سرد سرد سرد سرد سرد شد ، به حدی سرد که از توصیفش وحشت دارم .
1 1 1 ، یادم می آید آن روزها لب هایت شهادت میداد که قرار است باشی و بمانی و بسازی چرا نیامده رفتی برای چه سرد شدی ، سرد که نه یخ زدی .
زندگی جانم ، جای خالیت مثل رد پاهای در برف جز با خودت پر نمی شود . مثل لنگه کفش سیندرلا فقط خودت میتوانی پر کنی این حجم عظیم تنهایی بی انتها را
برگرد ...
نیامده رفتی عزیزم
نویسنده خودم ..
F N r
برچسبـهـ ـا : نیامده رفتی عزیزم
♥ نوشته شده در پنجشنبه دوم آذر ۱۳۹۶ ساعت 16:18 توسط RF#:
برچسب:
نویسنده: آراد رجبی
تاريخ: يکشنبه
10 دی
1396 ساعت: 4:10